Chào các bạn! Truyen4U chính thức đã quay trở lại rồi đây!^^. Mong các bạn tiếp tục ủng hộ truy cập tên miền Truyen4U.Com này nhé! Mãi yêu... ♥

12.

هری و لویی داشتن تمرین شمشیر بازی میکردن. وسط تمرین هری روی پشتش افتاد

"رود"

هری گفت و از درد فریاد کشید. لویی ترسید...خیلی زیاد. هری از درد به خودش میپیچید طوری که انگار دارن کتکش میزنن

"هری...هری!"

لویی تکونش داد ولی هری خوب نشد. وقتی احساس کرد باد گرمی به صورتش خورد فهمید رود آتشین داره بهشون نزدیک میشه. زود هری رو روی دستاش بلند کرد و به سمت قصر پیچکی دوید. هری رو روی تختش گذاشت و توی یه کاسه که روی میز بود -خالی بود- جادو کرد تا آب خود به خود از ته کاسه بجوشه. اونو به خورد هری داد و دوید به سمت ایوان، جایی که پادشاه همیشه می ایسته

"عال-"

"لویی؟ خوب شد اومدی...من همیشه منتظر این لحظه بودم"

"قربان هری-"

"میدونم پسرم...میدونم..."

پادشاه برگشت سمت لویی. چشماش گود رفته بودن و هیکلش میلرزید. موهاش در عرض یه روز سفید شده بود. چشمای لویی گرد شدن. منتظر بود پادشاه توضیحی بده ولی اون تاج پیچکیش که زمرد های تابنده داشت رو از روی سرش برداشت

"من از بین خواهم رفت، همینطور هری. اگه الان این کار رو نکنم طبیعت سبز به خطر می افته...ملکه ی زمین قدرت اداره ی سبزینه ها رو نداره...این براش سخته. من میخوام ازش مراقبت کنی"

"ولی شما-"

"حرفم تموم نشده پسر...این زمردی که تو وجود منه من و قدرتهام رو زنده نگه داشته...من میدمش به هری تا اون زنده بمونه...تا سه روز بعد رود به قصر میرسه و قبل اینکه حتی هری رو لمس بکنه هری پودر میشه...من زنده میمونم ولی بدون پسر و جانشین..."

"شما میخواید جونتونو بخاطر هری فدا کنین؟"

لویی فریاد زد...نمیفهمید...درک نمیکرد

"راهی نیست که هردو بمونید؟"

لویی با التماس پرسید. پادشاه لویی رو بغل کرد و روی موهاش رو بوسید...داغ بود...وقتی لویی چیز سفتی رو روی سینه ی خودش حس کرد که از قلب پادشاه بیرون زده بود، متوجه شد پادشاه مثل یه تکه یخ سفت و سرد شده...از پادشاه گرفت

"نه...نه این...نه لعنتی نه!"

لویی احساس میکرد برای دومین بار پدرش رو از دست داده. زمرد بیرون سینه ی پادشاه بود...پادشاه زمین مرد. برگ درختها ریخت و گل ها زار زار گلبرگ ریختن...حیوانات به لونه هاشون رفتن و به حالت مرگ دراومدن...همه چیز ساکت شد. پروانه ای که از بوسه ی هری رنگ گرفته بود روی دست هری نشست تا مثل بقیه ی دوستاش دوباه رنگاش رو از دست نده

به زودی همه ی پادشاه ها و ملکه ها توی قصر پیچکی بودند...زمرد بین دستای ملکه ی زمین بود. هری بهتر بود ولی باز هم بدنش درد میکرد...قلبش بیشتر. پدرش، کسی که حتی از مادرش هم بهش نزدیک تر بود خودش رو بخاطر هری فدا کرده بود

هری حتی یک لحظه هم نذاشت گونه هاش از اشک محروم شن

"هری ادوارد، شاهزاده ی استوار، اکنون ما، گروهی از فرمانروایان زمین، به دستور فرمانروای اعظم تو را به فرمانروایی زمین منصوب میکنیم...باشد که فرمانروایی قدرتمند، عاقل و دلسوز باشی، همانطور که پدرت بود"

پادشاه صخره ها گفت و تاج پدر رو روی سر پسر گذاشت. اشک ها ریخته شد، لبخند ها زده شد و امید ها متولد شدن. ملکه ی زمین زمرد رو جلوی هری نگه داشت. هری زمرد رو گرفت و درحالی که چشماش بخاطر اشکاش تار بودن اون رو جلوی سینه ش گرفت. نور سبز رنگی از زمرد تابید وقتی هری اون رو به قلبش نزدیک کرد...همه چشماشون رو پوشوندن. وقتی پرده ها رو از چشماشون کنار کشیدن، هری بلند شد...دیگه اشک نمیریخت و چیز توی چشماش تغییر کرده بود...

اون قوی تر شده بود

میتونست احساس کنه قابلیت هاش دوبرابر شده ن...میتونست احساس کنه...ولی اون هنوز هم هری بود. هری دست و پا چلفتی مهربون حساس. همون هری که کلی بخاطر آدما گریه کرد

همون هری که اِلی بهترین دوستشه

همون هری که تمام روزش رو با لویی میگذرونه

و لویی به عینه دید که چطور هری بزرگ شد...درسته که اون چند وقتیه اومده پیش خانواده ی مجیکال ولی فکر میکنه خودش توی بزرگ شدن هری نقش داشته

شاید این فکرش از سر علاقه ش به هریه...علاقه ی نابخشودنی و غیرقابل انکار

همه از جا بلند شدن. یکی یکی به هری تبریک گفتن و چیزی بهش دادن. پادشاه صخره های قهوه ای یک عصای سنگی که تمام عنصر های سنگ رو توش داشت رو به هری داد. ملکه ی قندیل های کریستالی گردنبندی از جواهر کمیاب به نام "فیسِن" به پادشاه جوان داد. ملکه ی زمین، مادر هری، هم شنل سبزینه ای پادشاه قبلی رو روی شونه های هری انداخت و قارچ کوچولویی که حکم دکمه داشت رو بست...کف دستاش روی سینه های هری گذاشت و با چشمای سبز خیلی خیلی روشنش بهش نگاه کرد. چشماش هنوز هم اشکی بودن

"بهت افتخار میکنم پسرم"

اون گفت و هری دستاش رو دور مادرش حلقه کرد. همه به احترام مادر و پسر ساکت ایستادن و کمی بعد که اونها از هم جدا شدن، یکی یکی رفتن...همه...جز یه نفر

لویی

"من میترسم..."

هری زمزمه کرد. لویی بغلش کرد...به آغوش هری احتیاج داشت

"من هم همینطور ولی این دلیل نمیشه که کم بیاریم..."

لویی با پوزخندش گفت و از هری جدا شد. هری لبخند زد

"من دیگه نمیتونم باهات تمرین کنم...متاسفم"

هری گفت و نفس عمیقی کشید

"من نمیخوام به این فکر کنم که پدرم خودشو فدا کرد...اونم بخاطر من...منی که یه پسر حساس بی مصرف-"

"نه هر- عالیجناب جوان...شما خیلی هم لایقید. روزی میرسه که شما هم خودتون رو فدای پسرتون کنید. این فدا کردن باید شما رو قوی تر کنه چون ما نمیخوایم پدرتون شرمنده باشن..میخوایم؟"

"نه...ولی لطفا با من مثل همیشه حرف بزن. ما مثل انسانها نیستیم و تو هم تقریبا دیگه انسان نیستی"

هری گفت...

لویی باید با این موضوع کنار میومد. باید با این کنار میومد که دیگه مثل انسانها نیست. باید کنار میومد که دیگه نمیتونه توی جنگ ها شرکت کنه و پا به پای سربازهاش بجنگه...لویی نبرد رو دوست داشت اما...مجیک رو بیشتر دوست داره

احساسی که وقتی داره "آب" رو متولد میکنه بهش دست میده وصف ناپذیره...طوری که آب میجوشه و زنده میشه چیزیه که هیچ جای دنیا نمیشه دید...البته شاید یه چشمه مثال درستی باشه ولی این آب حاصل حرکت دستا و نیروی درون یکی از اعضای خانواده ی عظیم مجیک عه...

این یه جورایی لویی رو خوشحال میکنه و باعث میشه بگه "فاکینگ امیزینگ!"


***نظرتون چیه؟

:) ممنون که هستین

مـ ـریـ ـلـ ـآ***

Bạn đang đọc truyện trên: Truyen4U.Com