6
زمان میگذشت اما هر روز تکرار روز قبل بود همین باعث میشد گذر زمان به چشم نیاد.
زندگی رومئو مثل فیلم بیست و چهار ساعته ای شده بود که دوباره و چندباره پلی میشد.
همون اندازه خالی.
همون اندازه کسل کننده.
امیدوار بود شرایط عوض بشه اما امیدی نداشت.
چی میتونست اوضاع رو تغییر بده؟
زیپ سوییشرتش رو بالا کشید.
ماشینش چند روزی بود که خراب شده بود و حقیقتا دیگه نمیخواست پول خرج اون آهن قراضه کنه پس سرما رو به جون میخرید.
ساعت از ده گذشته بود و هوای ابری خبر از بارون میداد.
قدم هاشو سریع تر کرد.
بعد از روز طولانیی که داشت واقعا نمیخواست زیر بارون هم بمونه.
چراغ های خونه خاموش بود و این ینی مادر و پدرش خواب بودن.
شونه ای بالا انداخت و در رو باز کرد.
کفش هاشو به کمک پاهاش در آورد و دمپایی هاشو پوشید.
اشتهای خوردن نداشت پس فقط بیخیال شام شد و پله ها رو در پیش گرفت.
اما وقتی در اتاقش رو باز و چراغش رو روشن دید واقعا تعجب کرد.
با احتیاط رفت جلو و آروم سرک کشید.
تمام اتاق رو از نظرش گذروند و وقتی زنی رو که روی تخت نشسته بود دید از جا پرید.
مادرش بود.
"مامان اینجا چیکار میکنی؟ تقریبا سکته کردم."
رومئو شاکیانه گفت و مادرش با همون چهره ی بی احساس بهش نگاه کرد.
"چیزی شده؟"
ذهن رومئو با سرعت برق دنبال پاسخ های احتمالی میگشت و حالت چشم هاش اینو نشون میداد.
"این چیه رومئو؟"
و توجه رومئو تازه به پاکت سیگاری که بین دست های مادرش بود جلب شد.
تو گلوش احساس خشکی کرد و حرارت بدنش بالا رفت.
"آااا..."
چند بار دهنش رو باز و بسته کرد اما کلمات خارج نمیشدن.
"تو میدونستی که نباید سمت این کوفتی بری ما بار ها راجبش حرف زدیم نه؟"
همونطور که رومئو سرش رو پایین انداخته بود صدای مادرش بلند تر میشد و عصبانیتش رو بیشتر نشون میداد.
اون معتقد بود همه چیز از چیزای کوچیک شروع میشه.
"میخوای یه جوون خیابونی معتاد بشی؟ این چیزیه که واقعا میخوای؟"
رومئو چیزی نگفت در عوض گرفتگی آزار دهنده ای رو توی گلوش احساس میکرد.
"به من نگاه کن رومئو"
مادرش با تحکم گفت و رومئو مثل بچه های پنج ساله سرش رو بلند کرد.
" من و پدرت کلی آرزو برات داریم ولی تو هر بار با کارهات گند میزنی به یکیش.هر بار نا امیدمون میکنی.چرا این کار ها رو میکنی؟"
رومئو میخواست ساکت بمونه تا مادرش رو بیشتر از این عصبانی نکنه اما نمیتونست. تصور تمام حس های مزخرفی که تجربه کرده بود اما چیزی نگفته بود آزارش میداد و نمیذاشت سکوت کنه.
"چرا از خودت نمیپرسی؟ آخرین باری که به چیزی غیر از کارت اهمیت دادی کی بوده؟"
"من همیشه به تو اهمیت میدم. اگه نمیدادم الان اینجا نبودم."
حالا هر دوشون تقریبا داد میزدن و رومئو نمیدونست پدرش کجاس.
یعنی اون هم راجب سیگار کشیدنش میدونست؟
"آره تو همیشه برای سرزنش کردنم هستی."
رومئو آروم گفت و چند ثانیه بعد بیرون از خونه بود.
یه تصمیم ناگهانی گرفته بود و حالا قرار بود زیر بارون پاییزی خیس بشه.
قدم هاشو تند کرد تا وقتی که مطمئن شد به اندازه ی کافی از خونه دور شده بعد زیر یه بوته ی شمشاد نشست.
از لحظه ای که آخرین جمله رو به مادرش گفته بود دیگه فکر نکرده بود.
نه به این که داره چیکار میکنه، نه به این که چی گفته بود و چی شنیده بود.
و اون موقع بود که حرف های مادرش مثل پتک به سرش کوبیده شدن.
"تو هر بار نا امیدمون میکنی."
"چرا اینکارو میکنی؟"
"میخوای یه معتاد خیابونی بشی؟"
شنیدن اون حرفا سخت بود.
برای رومئو، که حالا خیلی چیزا برای پشیمونی داشت.
ولی مادامی که دکمه ی ریپلی وجود نداره تنها راه فراموش کردنه.
رومئو میخواست فراموش کنه.
هر طور که شده.
گوشیش رو روشن کرد و اولین چیزی که به ذهنش رسید رو انجام داد.
بعد چنتا بوق مخاطبش جواب داد:"رومئو؟!"
"سلام..." سعی کرد لحنش محکم باشه و صداش نلرزه.
"سلام. تو...خوبی؟"
"من...آره خوبم. میشه ببینمت؟"
موهای خیسش رو با کلافگی از روی پیشونیش کنار زد.
"الان؟ بگو چی شده."
"بازم هروئین داری؟"
"زیاد نه. نمیتونم بهت بدم. برای مهمونی جمعه شبه."
"خواهش میکنم. الان واقعا بهش احتیاج دارم فابیانو. قیمتش چقدر میشه؟"
برای چند لحظه سکوت برقرار شد.
"هیچی. بیا سر خیابون پنجاه هشتم. منم نیم ساعت دیگه اونجام."
بعد تماس رو قطع کرد.
"این راهش نیست."
صدای ذهنش هشدار داد.
"مهم نیس...دیگه واقعا مهم نیس"
توی پیاده رو دراز کشید و گذاشت بارون کل بدنشو خیس کنه.
چشم هاشو بست.
"رومئو"
"رومئو"
"رومئو"
"رومئو"
وقتی جوابی نگرفت، بغض گلوشو فشرد.
"الان فقط تو رو دارم...تو خوبی نه؟"
تردید داشت تو تک تک سلول هاش رسوخ میکرد.
"من...نمیدونم. تو داری عوض میشی."
رومئو اشک هاشو پس زد.
"فقط خوب باش. من هنوزم رومئو ئم."
بارون بی وقفه میبارید مثل این که میخواست رومئو رو از کف خیابون بشوره و ببره و هیچ اثری ازش باقی نذاره.
"باشه. رومئو"
رومئو میخواست باشه.
هیچوقت محو شدن رو دوست نداشت.
▪▪▪
حرفی سخنی؟
در واقع میخوام بگم کامنت بذارید:/😸
مرسی
Bạn đang đọc truyện trên: Truyen4U.Com