chahar
اشتون تو خونه موند.
چون هیچ دوستی نداشت.
به آرشیو اطلاعاتیش رفت و چند تا کتاب رو رمزگشایی کرد، تا بتونه تو آخر هفته بخونه. شک داشت اون گراژ آخرهفته ها باز باشه.
ولی بعد اینکه ناهارش رو بخوره حتما میره اونجا.
مسیر رو تو حافظه ی اسکیت بوردش ذخیره کرده بود. دیروز مثل یه مِیِت رسیده بود خونه و کسی جز عموش اونو سرزنش نکرده بود. اشتون داشت کم کم به این فکر میکرد که عموش فقط نگرانشه-
و طوری که اون ثروت پدرش رو بالا کشید یادش افتاد.
مهم نبود.
یه تیکه فلز رو روی زمین گذاشت. روی گجت مچیش که کاملا چسبیده بود به مچش، رمزی وارد کرد.
"Sherbet Lemon"
یه صفحه ی سبز-آبی پر مربع های رنگارنگ ولی شیشه مانند جلو روش پدیدار شدن. روی هر مربع اسم یه ژانر نوشته بود، اینا رو خود اشتون مرتب کرده بود. روی ژانر فانتزی رو لمس کرد که روبروش بود. خیلی سریع مربع ها کوچیک تر شدن و اینبار، اسم کتابا روشون بود.
"فرزندان هورین..." اون خوند، روی کتاب رو لمس کرد، روی تختش نشست و روی صفحه ی لمسی شخصیش رمزش رو زد و نوشته های کتاب از توی کتابخونه ی مجازیش روی صفحه ی لمسیش اومدن. کتابخونه رو بست و شئ فلزی رو توی جیبش گذاشت.
قلم نویسنده خیلی قدیمی بود. موزه ای بود. مربوط میشد به هزاران سال پیش و این اشتون رو به وجد میاورد. آهنگای پرینس باز بودن و این نهایت خوشی اشتون بود. اون یه جورای دیگه به زمان قدیم علاقه داشت. عاشق هنر و موسیقی اون زمان بود. اونایی که الان بودن فوق حرفه ای بودن ولی هیچ حس زیبایی نداشتن.
سرش رو خاروند. این کتاب زیادی سنگین بود. پس برش گردوند تو آرشیو و داشت از بین کتابای افسانه ی دلتورا یکی رو انتخاب میکرد که گجتش پیغام عموش رو خوند.
"ده دیقه ست منتظرم بیای ناهار بخوریم!"
سریع وسایلاش رو جمع کرد و موسیقی رو بست. خیلی عجیب بود که عموش همیشه منتظر اون میموند تا ناهار رو باهم بخورن. اشتون درک نمیکرد...
اون میدونست...نه، باور داشت که عموش ازش متنفره.
ولی هر چی بود، ناهار تو خونه ی تمیز و روشنِ زیادی بزرگ ایروین ها با صحبتای کوتاه از هر دو طرف به پایان رسید. اشتون رفت بالا تا یه دوش بگیره و بره جایی که دیروز بود.
اینبار یه بارونی پوشید و یکی از اسکیت بوردای قدیمیش -که پارسال تقریبا خریده بود- رو برداشت و بیرون زد.
آماده نبود. میدونست آماده نیست، تنها چیزی که تمیز موندنش رو تضمین میکرد بارونیش بود.
وقتی رسید به جایی که دیروز بود، هیچ اثری از گراژ دیروزی نبود.
ترسید.
دوید. تو گِل خیس دوید. اسکیتش اینجا جواب نمیداد چون هیچ میدان مغناطیسی زیر زمین اینجا کار نذاشته بودن. پس اشتون دوید، اونقدر که نفسش برید. کلافه بود و مثل بچه ننه ها سریع گریش گرفت. خودشم نمیدونست چرا اینطوری سریع گریش میگیره.
"لوس بدبخت..." به خودش طعنه زد و فین فین کرد.
هیچ کسی نیومد اونجا...
اشتون حتی تا ساعت قانونی اونجا موند. وقتی گجتش گفت که باید برگرده خونه، دست کشید...ولی فردا روز جدیدی بود.
♧
بعد اینکه اشتون ساندویچ کره بادوم زمینی و مرباش -یا بهتره بگیم چیزای مصنوعی- رو قورت داد، دوید بیرون. عموش صبحانه رو با اون نمیخورد، ولی بقیه وعده ها رو باهاش بود.
کم خوابیده بود. یعنی اصلا نخوابیده بود. تمام شب رو داشت تو دیتاهای آرشیو شده ی شهردار دنبال اطلاعات از اون مکان میگشت. اون حتی تو اطلاعات جانوری رفت و درباره ی سگ مطلب خوند- تقریبا سه تا مقاله- و اگه دارین به این فکر میکنین که چطوری این اطلاعات رو پیدا کرده، باید بگم اشتون ایروین هکر خوبیه...
و وقتی هیچی اونجا نبود، اشتون نفسش رو فوت کرد. میخواست داد بکشه، ولی جلوی خودشو گرفت. مثل دیروز خودشو خسته نکرد و همونجا روی اسکیت گِلیش نشست.
نشست...
و بیشتر نشست...
و هیچ اتفاقی نیافتاد.
♧
تا اینجا چطوره؟ 🤔 انتقادی؟ پیشنهادی؟
♧
مریلآ
Bạn đang đọc truyện trên: Truyen4U.Com