2
دو هفته گذشته بود.
ماریل خیلی سریع کار هاشو انجام داده بود و چند روزی میشد که رسما رفته بود.
البته قبل از رفتنش برای آخر هفته هایی که قرار بود با پسرا بگذرونه کلی برنامه ریخته بود.
رومئو فاصله ی ایستگاه اتوبوس تا خونه رو طی کرد.
ترجیح میداد با اتوبوس بره دانشگاه و برگرده تا در طول مسیر کتاب بخونه.
البته فقط کتاب هایی که از نظرش با ارزش بودن.
کسی خونه نبود.
و این چیز غیر منتظره ای نبود.
مستقیم رفت توی اتاقش و اول از همه از شر کفش ها و لباس هاش خلاص شد.
بعد بدن خسته و دردناکش آروم روی تخت قرار گرفت.
چشم هاشو بست و سعی کرد آرامش تو همه ی قسمت های بدنش یکسان پخش بشه.
خیلی زود باید بیدار میشد ، دوش میگرفت و برای کار پاره وقتش تو فروشگاه آماده میشد.
نیم ساعت بعد به سختی خودشو از تخت جدا کرد و به سمت حموم رفت اما چیزی نظرش رو عوض کرد.
رومئو به آرامش بیشتری نیاز داشت.
مخصوصا وقتی مجبور بود کل روز فعالیت داشته باشه.
گوشه ی روتختی رو بلند کرد و جعبه ی سیگاری که قایم کرده بود رو برداشت.
و آره.
مادرش با سیگار و خیلی چیزهای دیگه مشکل داشت و خیلی بد میشد اگر میفهمید.
البته اگر میفهمید.
و این اگری بود که رومئو شدیدا بهش امیدوار بود.
یه نخ روشن کرد و کنار پنجره نشست.
تو این دو هفته زیاد انزو رو ندیده بود.
اون کاملا درگیر رابطه ی جدیدش بود و رفتن ماریل فقط باعث شده بود رومئو مجبور باشه سر کلاس ها تنها بشینه.
پاهاش رو از پنجره آویزون کرد و عمیق تر کام گرفت.
شاید از همون اول باید به حرف پدرش گوش میداد و مثل آنتونیو مهندس میشد.
حداقل مجبور نمیشد برای در آوردن شهریه و خرجش پاره وقت کار کنه.
'اما این علاقه ی تو بود.'
صدای توی ذهنش برگشته بود و رومئو خوشحال بود که حداقل تنها نیست.
"حالا که دیگه نیست."
به تمام گرافیتی هایی که یه دیوار از اتاقش رو پر کرده بودن نگاه کرد و به طرح هایی که با لپ تاپش کشیده بود و پرینت گرفته بود و حالا روی در کمد، روی سقف و روی دیوار ها دیده میشدن.
"من اشتباه کردم"
"این یه اشتباه احمقانه بود"
"احمقانه بود."
صدای ذهنش به حرف اومد:'تو میتونستی زندگی آنتونیو رو داشته باشی. یه کار خوب، در آمد بالا ، رابطه ی موفق و یه جایی خیلی دور تر از اینجا.'
"یه جای دورتر؟"
"یه جای دور تر."
"یه جای خیلی دورتر."
با خودش زمزمه کرد.
رومئو از شهر کوچیکش متنفر بود.
از آدم های شادی که حس خفگی رومئو رو نمیفهمیدن.
و از مکالمه ها و نسبت هایی که احمقانه بودن.
شاید اگه مهندس میشد میتونست از اونجا فرار کنه اما حالا قرار بود فقط یه گرافیست ساده بشه که به سختی خرج خودشو در میاره.
توی آنزیو موقعیت های شغلی خیلی خوبی پیدا نمیشد.
رومئو عصبانی بود.
از تصمیم اشتباهی که گرفته بود.
از علاقه ی احمقانه ی دوران دبیرستانش.
از پدر و مادرش که ازش نا امید شده بودن فقط به خاطر اینکه دنبال علاقه ش رفته بود.
و از اینکه آنتونیو همیشه حمایت میشد ولی اون نه.
فیلتر سیگارش رو با بیشترین توانش به سمت حیاط همسایه پرت کرد.
دیدن اون گرافیتی ها حالش رو به هم میزد.
اسپری سیاه رو از کنار تختش برداشت و چنتا خط موازی روی دیوار کشید.
محو شدن اون طرح ها حس خوبی بهش میداد.
حس قدرت.
قدرت سیاه.
با تمام توانش میخندید و اسپری رو روی دیوار خالی میکرد تا جایی که کل دیوار سیاه شد.
لباس هاش هم همینطور.
خودش رو کنار دیوار روی زمین انداخت.
همه ش سیاه بود.
تمام چیزی که میدید.
بلند بلند خندید.
اونقدر بلند که احساس کرد حالت تهوع بهش دست داد.
و بعد بیحال و بی حرکت شد.
رومئو باید به موقع به فروشگاه می رسید اما فعلا فقط میخواست چشم هاش بسته بشن و به چیزی فکر نکنه.
'فکر نکردن چیزی رو درست نمیکنه رومئو.'
"فقط خفه شو."
▪▪▪
خوشحال میشم نظراتتونو بگین.
ارادتمند،
فا
Bạn đang đọc truyện trên: Truyen4U.Com