3
"من اومدم"
رومئو بلند گفت و وقتی جوابی نشنید گفت: "کجایی؟"
صدای برخورد ظرف ها از آشپزخونه ی اون خونه ی نقلی بلند شد.
"اینجام."
با شنیدن صدای پا به سن گذاشته ی مادر بزرگش لبخند زد.
اون زن یکی از بهترین آدمای زندگیش بود.
"خوش اومدی رومئو"
رومئو فقط لبخند زد و به در ورودی اشاره کرد.
"بیلچه های باغبونی که خواسته بودی رو آوردم. به زور از ته گاراژ پیداشون کردیم."
روی یک مبل تک نفره ولو شد.
ماتیلدا همونطور که دوباره سمت آشپزخونه میرفت پرسید:"گذاشتیشون تو باغچه؟"
"آره"
یکم مکث کرد و بعد ادامه داد:"یه بوهایی میاد."
لبخندش گشاد تر شد و پاهاش به سمت آشپزخونه کشوندنش.
"برات پای آناناس پختم که دوست داری"
ماتیلدا همونطور که لبخند میزد به سختی خم شد تا سینی فر رو بیرون بیاره.
"بذار من انجامش میدم."
رومئو دستگیره ها رو از مادر بزرگش گرفت و سینی فر رو بیرون آورد بعد با راهنمایی ماتیلدا روی کانتر سنگی گذاشت.
نمیتونست تو اون لحظه از اون خوشحال تر باشه.
سعی کرد یکی از پای ها رو از قالب فلزیش بیرون بیاره اما دستش سوخت و عقب کشید.
ماتیلدا در حالی که میخندید گفت:"آروم همش مال توئه."
رومئو هم خنده ش گرفت.
ماتیلدا با احتیاط پای ها رو از قالب جدا کرد و با دو تا فنجون قهوه توی سینی گذاشت و رومئو بدون هیچ حرفی سینی رو برد توی هال و روی میز گذاشت.
شاید برای خیلی از هم سن و سال هاش اینطوری نبود اما رومئو از وقت گذروندن با مادر بزرگش لذت میبرد.
"مادر و پدرت هنوزم محکم به شغل های احمقانه شون چسبیدن؟"
ماتیلدا با لحن کنایه آمیز مخصوصش گفت و رومئو خنده ش گرفت.
"آره فک کنم."
ماتیلدا میفهمید و رومئو این رو میدونست.
پدر و مادرش تو چند سال گذشته خیلی در گیر کار هاشون شده بودن.
مخصوصا مادرش.
"اونا حتما باید به سن من برسن تا بفهمن اصلا زندگی نکردن. تو مثل اونا نباش رومئو."
رومئو لبخند زد و سرش رو آروم تکون داد.
'تو همین الانشم داری همه ی زمان آزادتو کار میکنی.'
صدای ذهنش بی مقدمه وارد شد.
"به نظرت چاره ی دیگه ای دارم؟"
'نه فک نکنم'
ماتیلدا فنجون قهوه ش رو برداشت:"ولشون کن. ببینم تو هنوزم نتونستی ژولیت خودتو پیدا کنی؟"
با خنده گفت و رومئو چشم هاشو چرخوند.
"میشه این دفعه هم بیخیالش بشیم. اصلا چرا باید اسممو میذاشتی رومئو؟"
رومئو سعی کرد اخم کنه اما با دیدن پای های توی ظرف اخمش به لبخند تبدیل شد.
"خب من فک میکردم تو پسری میشی که زود پیداش میکنی."
ماتیلدا یه لبخند کوچیک ضمیمه ی جمله ش کرد.
رومئو به این فکر کرد که شاید به دنیا اومده تا تصورات بقیه رو به چالش بکشه.
تا تناقض ها رو نشون بده.
با صدای مادربزرگش به خودش اومد:"پایین پله ها یه جعبه گذاشته م. کتاب های جوونی عموته.یه نگاهی بنداز شاید خوشت اومد."
ماتیلدا _مثل همیشه_لبخند مهربونی که انگار روی صورتش حک شده بود رو نشون داد.
و البته که اون میدونست رومئو عاشق کتاب های قدیمی و بوی کاغذ نم کشیده شونه.
"ممنون"
رومئو نفهمید این قدر دانی به خاطر داشتن مادر بزرگش بود یا کتاب های عموش اما میدونست که واقعا ممنونه.
بعد از اینکه قهوه شون تموم شد رفت سراغ کتاب ها.
ماتیلدا هم دوباره برگشت به آشپزخونه:"بقیه ی این پای ها رو برات میذارم تو ظرف. یادت نره ببری."
رومئو همونطور که کتاب ها رو بررسی میکرد لبخند زد.
چنتا کتاب نظرش رو جلب کردن و تصمیم گرفت با خودش ببرتشون.
"من این چنتا رو برداشتم."
ماتیلدا همونطور که رومیزی قلاب بافی شده ش رو تموم میکرد سرش رو بلند کرد و رومئو باز هم اون لبخند رو دید:"باشه."
"راستی بیلچه ها رو برای چی میخواستی؟"
رومئو که برای یک لحظه به یاد آورده بود پرسید.
"فک کردم اگه چنتا شمعدونی از اون گلفروش دوره گرده بگیرم و بکارمشون تو باغچه خوب باشه."
برای چند لحظه سکوت برقرار شد.
"اممم...پس اگه بخوای منم میتونم بیام کمک. فقط بهم زنگ بزن."
رومئو لبخند زد.
یه لبخند واقعی.
"حتما پسر."
کتاب ها و ظرف کیک رو برداشت و توی سبد دوچرخه ش گذاشت.
فقط یه خیابون تا خونه شون فاصله بود.
مادر بزرگش جلوی در ایستاده بود:"مراقب خودت باش رومئو."
رومئو اون منظره رو دوست داشت.
پس با لبخندی که محو نمیشد دوچرخه ش رو به سمت خیابون هدایت کرد.
Bạn đang đọc truyện trên: Truyen4U.Com